![]() |
|
خاك عاشقي مي داند خاك عاشقي مي داند ،گريه مي كند رنج مي كشد و صبر مي كند سر به آستان مرگ مي گذارد بر شانه هايش مي گريد اما نمي ميرد خاك عاشقي صبور است بر برگ هاي پاييز بوسه مي زند تقدير جهان را عوض مي كند جوانه ها را بيدار و درختان را خواب مي كند اما خود هرگز نمي خوابد خاك... عاشقي صبور است كه سال ها و سال ها براي آسمان صبر مي كند و من همانم كه از خاك آمده ام چون خاك عاشقم و چون خاك روزي صبوري را خواهم آموخت... ((جبران خليل جبران))
ديروز رفت واسه هميشه يا... نمي دونم فقط مي دونم رفت بدون خداحافظي...! فكرشم نمي كردم كه يه روز بخواد از ايران بره اونم اينجوري! اين اواخر مي گفت حتي اس ام اسم نده!!! جواب تلفنامو كه نمي داد مي خواستم هرجور شده لااقل با اس ام اس باهاش حرف بزنم ولي از زير اينم در مي رفت... مي گفت وقتي اس ميدي احساس گناه مي كنم!!! نمي فهميدمش! يا شايدم نمي خواستم كه بفهمم... دوسش داشتم دوسم داشت ولي نمي دونم چرا آخرش آخرش... آخرش تنهايي رفت! تنهايي موندم!!! تنها شديم... ما كه حتي تو خوابم از هم جدا نبوديم... حالا كجاست؟ نمي دونم فقط مي دونم دلم زياد دووم نمياره... م....م يا حق واسه هميشه...
تو به من هیچ نگو ساکت باش من در آن زمزمه ی ریزش باران نگاه نغمه ای می شنوم چه لبالب از عشق چه موثر بر دل بهتر از صحبت و شعر و غزل و موسیقی تو نگو از چه به من دل بستی و مرا می خواهی سخت بیش از همه چیزو همه کس تو به من هیچ نگو نگاهم کن و بس...!
خيلي وقته نيستم!!! دليلشو بعدا بهتون مي گم تنها چيزي كه الان مي دونم اينه كه دلم خيلي واسه نوشتن تنگ شده بود خيلي... حالا هم اومدم با يه آپ جديد مي خوام بگم از اين به بعد ديگه اين وبمو به هيچ وجه تنها نمي زارم به هيچ وجه!!!
خدا خونه داره!!! فكر كن از اين ديوار ها خسته شده باشي از اينكه مدام سرت مي خوره به محدوده هاي تنگ خودت. به ديوارهايي كه گاهي خشتهاشو خودت آوردي. فكر كن دلت هواي آزادي كرده باشه نه اون آزادي كه فقط مجسمستو به درد سخنراني و شعار و بيانيه مي خوره.يه جور آزادي بي حدو حصر كه بتوني دستاتو از دو طرف باز ِ باز كني، سرت رو بگيري بالاي بالا و با هيچ سقفي تصادم نكني. پاهات، بي وزن، روي سيالي قرار بگيرن نه زمين سخت و غير قابل گذر. رهاي رها... نه اصلا به يه چيز ديگه فكر كن. فكر كن دلت از رنگ ها گرفته باشه، از رياها ، تظاهر ها، چهره هاي پشت رنگ ها دلت بي رنگي بخواد، فضاي شفاف يا بي رنگ. فكر كن يه حالت غير منطقي بهت دست داده كه هر استدلالي حوصلتو سر مي بره. دلت بخواد مثه بچه ها پاتو زمين بزني و داد بزني كه من (( اينو )) مي خوام و منظورت از (( اين )) خدايي باشه كه همين نزديكيه. يه دفعه ميانت با خداي دور استدلاليون بهم خورده باشه. اونا به تو مي گن(( عزيزم! ببين ! همون طور كه اين پنكه كار مي كنه، يعني نيرويي هست كه اين پره هارو مي چرخونه.پس ببين جهان به اين بزرگي.. پس حتما خدايي...)) فكر كن يه جورايي حوصلت از اين حرفا سر رفته باشه. دلت بخواد لمسش كني.مثل بچه هايي كه دوس دارن برق توي سيم رو هم تجربه كنن! دلت هواي خدايي رو كرده باشه كه ميشه سر گذاشت روي شونش و غربت سال هاي هبوط رو گريست.خدايي كه بشه چنگ زد به لباسش و التماس كرد. خدايي كه بغل باز مي كنه تا در آغوشت بگيره. حتي صدات مي كنه (( سارعو الي مغفرة من ربكم ...)) خدايي كه ميشه دورش چرخيد و مثل داستان موسي و شبان بهش گفت ((الهي دورت بگردم))! بابا زور كه نيست! من الان يه جوري ام كه دلم نمي خواد خدام پشته يه سلسله علت و معلول، ته يه رشته ي دور و دراز واساده باشه. مي خوام همين كنار باشه. دم دست. نمي خوام اول به يه عالمه كهكشانو منظومه و آسمون فكر كنم و بعد نتيجه بگيرم كه اون بالاي سر هموشن واساده.خدا به اون دوري براي استدلال خوبه من الان تو حال ضد استدلالم!!! خوب حالا همه ي اينارو فكر كردي؟ حالا فكر كن خدا روي زمين خونه داره. خدا روي زمين خونه داره و خونش از جنس ديوار نيست از جنس فضاي بازه.بيت عتيق.سرزمين آزادي.تجربه ي نوعي رهايي كه هيچ وقت نداشتي. حتي رهايي از خودت. خدا روي زمين خونه داره. يه خونه ي ساده ي مكعبي شكل با هندسه اي ساده و عجيب. ميشه سر گذاشت روي شونه هاي سنگي اون خونه و گريه كرد. حس كرد صاحب خونه نزديكه.ميشه پرده ي خونه رو گرفت جوري كه انگار دامنشو گرفتي. خونه ي بي رنگي، خونه ي آزادي ، خونه نزديك ،بيت الله. حتي حسرتشم شيرينه ...
نگاهم کن شراره بار بگذار بسوزم من تاکی نفس باید بگذار بپوسم من نیست طاقت دوریت اما از نزدیکی تو هراسانم شاید نگاه تو این چنین کرد پریشانم از او خواستم شاید مهرم به دلت افتد نیست دیگر مرا طاقت بگذار سرم افتد
و عشق شاپرکی آمده از بهشت بود بر شانه هایمان نشست و ما پراندیمش...! یا شایدم به قول سهراب و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.....
نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم به آزار دلم کوشد دل آزاری که من دارم دگر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری دل آزاری دگر جوید دل آزاری که من دارم به خاک من نیفتد سایه ی سرو بلند او ببین کوتاهی بخت نگون ساری که من دارم گهی خواری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر به کوی دل فریبان این بود کاری که من کردم دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم ز پند همنشین درد جگر سوزم فزون تر شد هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم رهی آن مَه به سوی من به چشم دیگران بیند نداند قیمت یوسف خریداری که من دارم (( رهی معیری ))
سرشار آرامش... مهراوه ی من من از گفتار زشتی که بر زبان رفته است بیمی ندارم من از کردار بدی که از من سر زند نمی هراسم من پس از هر خطا همچون پس از هر ثواب و پس از هر نفرین همچون پس از هر آفرین و پس از هر سرزنش همچون پس از هر نیایش جانم از آرامش و سکون سرشار است دلم از امید و نوازش لبریز است که بدی های من هرگز از مهر تو افزون نتواند بود که زشتی ها ی من هرگز از زیبایی تو برون نتواند شد. ای خوب ترین خوب من ای تمیس مهراوه ی خوب من (( دکتر علی شریعتی ))
عشق عشق می آفریند عشق زندگی می بخشد زندگی رنج به همراه دارد رنج دلشوره می آفریند دلشوره جرئت می بخشد جرئت اعتماد به همراه دارد اعتماد امید می آفریند امید زندگی می بخشد زندگی عشق می آفریند عشق عشق می آفریند و از عشق مردن سفریست به سوی خدا |
About![]()
تو را به جاي تمام كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم
Home
|